مسافرت

الان که دارم اینجا رو بروز می کنم، نیکی همراه با پدر گرامیش رفتند ایران. هر وقت هم زنگ می زنم اونقدر مشغول بازی و بپر بپر با دختر دایی و پسر عموها و دختر عموها و دختر عمه هاست که حتی نمی یاد یه لحظه هم گوشی رو برداره و با مامان صحبت کنه :(

اینطوری که مامان اینها صحبت می کنن به خاطر تغییر ساعت، روزها رو سه چهار ساعت می خوابه و شبها تا دوازده شب هم بیداره و بازی می کنه. فکر می کنم زندگی یه چند تا خانواده رو اونطرف مختل کرده :) یه بار حدود 12 شب ایران بابای نیکی زنگ زد، دیدم صدای جیغ و داد می یاد. میگم چی شده؟ می گه سجاد (پسر عموی نیکی که شش ماه ازش کوچیکتره) و نیکی با هم سر کلاه نیکی دعواشون شده. از پشت تلفن صدای جیغ بنفش نیکی رو که داد می زد «ماین! ماین!» می شنیدم.

پیش خودم گفتم یا حضرت خرس. فعلاً خواب در اون محدوده تا یه ماه تعطیله!

دیشب هم که خونه ی مامان اینای من بودند ساعت ده و نیم شب که زنگ زدم باز همین بساط بود. از خواهرم پرسیدم چرا آوا (دختر دایی نیکی) و نیکی اینقدر جیغ می زنند. می گه یه بچه گربه از رو ایوون رد شده اینها از شدت ذوق دارند بالا و پایین می رن. می ترسم با این وضع که نیکی داره بهش خوش می گذره دیگه نخواد برگرده!

خلاصه دفعه ی دیگه ایشالله عکس های ایران رو آپلود می کنم!  ولی ایندفعه چند تا عکس از این چند وقت می ذارم.

تا بعد.

نیکی و دوستش زاویر توی حیاط مهد کودک (روز خداحافظی نیکی با مهد کودک)

مراسم خداحافظی با نیکی در مهد کودک

نیکی زیر درخت همیشگی در دریاچه کاننینگهام. (هم نیکی و هم درخته دیگه بزرگ شدند :) )

نیکی و دختر خانوم قزاق در جشن اینترنشنال دانشگاه

 

نوشتن دیدگاه

نوروز مبارک

اول از همه باید با تاخیر نوروز رو به همه ی دوستان تبریک بگم. این رو هم اضافه کنم که مامانی این روزها خیلی سرش شلوغه و انشالله تا سه هفته ی دیگه پایان نامه رو دفاع می کنه و دیگه برای همیشه درس رو می بوسه و میگذاره کنار. به امید خدا و دعای دوستان.

خلاصه این روزها نیکی خیلی جاها رفت و کلی عکس گرفت و کلی هم پیشرفت داشت. توی زبان انگلیسی کلی جمله و کلمات جدید یاد گرفته که توی صحبتهاش استفاده می کنه.

با اینکه ما تمام مدت باهاش فارسی صحبت می کنیم ولی خودش با انگلسیی راحتتر هست. خیلی مواقع هم ترکیب انگلیسی و فارسی رو بکار می بره. نمونه ی جمله های قصارجدیدی که استفاده می کنه اینها هستند:

- Go dastshuiee

- Xavier hit me! (قابل توجه اینکه Xavier دوستش توی مهد کودک هست که خیلی هم دوستش داره و نیکی برای اینکه توی خونه خودش رو برامون عزیز کنه اینو می گه. ما هم بعدش می گیم:  Xavier timeout! و اونوقته که نیکی کلی ذوق می کنه که دوستش تایم اوت گرفته! )

- Ab-Anaanas pleaeese! (اینو موقعی می گه که یه دستی از در یخچال آویزون شده. مخصوصاً زمانی که غروب از مهد کودک رسیده و هنوز فرصت نکردیم کفشهاشو از پاش در بیاریم)

خیلی هم دوست داره به ما نگاه کنه و از ما تقلید کنه. چند مدت پیش متوجه شدم که موقع غذا حتی به طرز قاشق و چنگال گرفتن من هم دقت می کنه. مثلاً موقعی که من قاشق رو با انگشت می گرفتم اونهم با انگشت می گرفت و موقعی که من قاشق رو توی بشقاب می گذاشتم اون هم همون موقع قاشق رو توی بشقاب می گذاشت.بیشتر از غذا خوردن حواسش به کارهای من بود.

توی لباس پوشیدن هم استایل خودش داره. پیرهن و دامن رو خیلی به بلوز و شلوار ترجیح می ده و به پیرهن می گه «پرنسس».صبحها که می خواد لباساش رو بپوشه خیلی جدی دستور می ده که :

- I want that princess!

چند روز پیش بیرون بودیم و یه پیراهن و شلوار تنش بود. از ماشین که پیاده شده بودیم دیدم شلوارش انگار پاش نیست. دقت که کردم دیدم توی ماشین هر دو تا پاچه ی شلوارش رو داده بود بالا. من هم ساده!، فکر کردم اتفاقی رفته بالا. گفتم مامان بیا شلوارتو درست کنم و یه پاچه ی شلوارش رو کشیدم پایین. دیدم بدجور شاکی شده و من نمی دونستم قضیه چیه؟

دقت کردم دیدم با عصبانیت داره می گه:

- Take it off! :O

من داشتم از تعجب شاخ در می آوردم. نمی دونم این قرتی بازی ها رو کجا دیده. البته شب قبلش مهمونی نوروز بودیم. یه حدس هایی زدم که از کجا این مدلها به ذهنش خطور کرده. ولی اگه قبلاً یکی بهم می گفت یه بچه ی دو ساله مدل لباس پوشیدن رو از خانمهای سی ساله  تقلید می کنه، می گفتم جل الخالق! محاله!

خودم فکر می کردم در مورد این مسایل حداقل یه ده سالی وقت دارم که بهش فکر کنم. فکر نمی کردم این دردسرها از دو سالگی شروع می شه :)

اینهم چند تا عکس از مهمونی نوروز خونه ی خاله پریسیما.


قبل از عید هم یک بار به سیرک رفت و این هم چند تا عکس از اونجا.

 

یه بار هم با هم رفتیم تولد یکی از دوستاش،عسل خانوم که با وجود اختلاف سن پنج سال کلی با هم جور شده بودند و با هم بازی کردند و خوش گذروندند.

(4) دیدگاه

چشم چپ بچه ی خرس قطبی

دو تا مجسمه ی خرس قطبی توی راهروی مهد کودک نیکی هست. یه مامان و یه بچه.

هر بار وارد راهروی مهد می شیم تا من کت نیکی رو در بیارم و روی جالباسی آویزون کنم نیکی به خرسه و مامانش نگاه می کنه و یه چیزایی می گه. دقت که کردم دیدم داره در مورد چشم بچه خرس  صحبت می کنه. آخه دگمه ی مشکی چشم خرسه افتاده و بچه خرس بیچاره یه چشمه!

خلاصه چند روز نیکی در مورد چشم خرسه با آه و ناراحتی صحبت می کرد. تا اینکه یه روز باباش هم که رفت تا نیکی رو از مهد بیاره بهم گفت که نیکی در مورد چشم معلول بچه خرس به بابایی هم شکایت کرده.

دیروز مامان و نیکی کل خونه رو زیرورو کردند تا یه دگمه مشکی برای چشم بچه خرس پیدا کنند که نشد. خلاصه بجاش یه دستبند قدیمی پیدا شد که توش مروارید های سیاه بود. مامان و نیکی هم مروارید رو از دستبند کندند و امروز با چسب آبکی راهی مهد شدند. نمی تونم بگم نیکی چقدر خوشحال بود که قراره ما چشم  بچه خرس رو درست کنیم. وقتی از ماشین پیاده شدیم نیکی برخلاف همیشه که برای مامانی منتظر می موند تا در ماشین رو ببنده خودش چسب و مروارید رو برداشت و به سمت در می دوید. بهش گفتم: مامان کجا صبر کم منم بیام. می دونم خیلی عجله داری چشم خرسه رو مداوا کنی ولی یه کم یواش تر مامانی هم برسه!

خلاصه در طی یک عملیات امداد و نجات ما یه چشم نه چندان متقارن برای خرس کوچولو کار گذاشتیم و نیکی خندان و خوشحال رفت مهد تا با دوستاش بازی کنه. حیف که دوربین نداشتیم از شاهکارمون عکس بگیریم.

 

 

 

 

(۱) دیدگاه

دو سال و دو ماهگی

خیلی وقته که مامان فرصت نکرده تا وبلاگ نیکی رو بروز کنه. امان از کار و درس که تمومی نداره. برای اینکه از عذاب وجدانم کم کنم باید بگم که این ترم هم مامانی و هم بابایی قصد دارند که فارغ التحصیل بشوند. تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل!

دوستان و آشنایان مستحضر هستند که مامان و بابای دانشجوی دمِ دفاع، به همراه یه بچه ی شیطون و صد البته  مامانی و مهربون چقدر می تونند سرگرم باشند که حتی تا یه ماه بگذره و به وبلاگ سر نزنند.

الان که دارم اینها رو می نویسم این هم اتاقیم تو دانشگاه که یه آقای آمریکایی هست و یه دختر همسن و سال نیکی داره شروع کرده به آه و ناله که من الان بچم رو گذاشتم مهد کودک و دخترم هم به من خیلی وابسته هست و دلش نمی خواست از من جدا بشه. حالا من عذاب وجدان دارم که چیکار کنم؟ راه دیگه ای هم ندارم. منم یه کم بهش دلداری دادم که غصه نخور ما پدر و مادرها همیشه داریم خودمون رو محکوم می کنیم که به بچه هامون خوب نرسیدیم!

بهم می گفت هیچکی نمی تونه حال ما بچه دارها رو درک کنه  که چقدر کم وقت داریم. آرزوی اینکه یه روز زود از خونه بیایم بیرون رو داریم…. خلاصه درد دل من رو تاره کرد. انگار که می دونست من هم الان دارم در همین مورد می نویسم :)

و اما نیکی تو این مدت خیلی پیشرفت کرده. خیلی از مکالمه هامون رو متوجه می شه. خیلی وقتها هم شیطونی می کنه و می خواد از وظایفش شونه خالی کنه! برای مثال جدیداً وقتی که قبل از خواب شیرش رو خورد خودش رو روی مبل الکی به خواب می زنه تا مسواک نزنه! هر چی هم که صداش می زنیم نیکی پاشو بریم مسواک بزنیم چشمهاش رو می بنده و لباش داره می خنده:) خلاصه داستانی داریم. آخرش خودمون باید بلندش کنیم و کشون کشون به سمت دستشویی ببریم.

داستان از نیکی زیاده که در فرصتهای بعدی حتماً می نویسم.

(۱) دیدگاه

خاطرات شیرین

با اینکه ما فقط توی خونه فارسی صحبت می کنیم. نیکی خیلی فارسی و انگلیسی رو قاطی می کنه. اینها از جملات قصار نیکی هستند:

- Give me limoo torsh

- My patoo

- My Barfi

- مامان: نیکی بریم تو رو عوض کنم.

- نیکی: You! Avaz bokoneh (یعنی نه به هیچ وجه)

امروز صبح هم نیکی آلبوم عکسش رو آورد و شروع کرد به ورق زدن. رسید به عکس پارسال عید که با سفره هفت سین گرفته بود.

تنگ ماهی رو به مامان نشون داد و به مامان گفت: کیک!

مامان: نیکی این که کیک نیست. این تنگ ماهیه. ماهی همون Fish!

نیکی در حالیکه کنجکاوانه به دور ور خونه نگاه می کرد:

Oooh my God!! Fish!! Fish!! Where are you

اینم چند تا عکس جدید.

(2) دیدگاه

مشکلی که بدست نیکی حل شد!

وقتی که نیکی یک سالش شده بود. دکتر و متخصص تغذیه به ما گفتند که از این به بعد نیکی باید توی لیوان یا «سیپی کاپ» (از این لیوان نی دار ها) شیرش رو بخوره و دیگه از شیشه شیر استفاده نکنه چون برای دندونش ضرر داره.

از خدا که پنهون نیست، از شما چه پنهون ما همون موقع به حرف دکتر گوش دادیم و برای اولین بار توی لیوان بهش شیر دادیم. نیکی هم چون خیلی فرق شیشه شیر و لیوان رو نمی دونست از لیوان استقبال کرد. ولی ما مثل پدر و مادرهای دلسوز اومدیم و مقدار شیری که نیکی از توی لیوان خورد رو وجب زدیم و یه سری از روی تاسف تکون دادیم که ای دادِ بیداد اینجوری که شیر خوردنش خیلی کم می شه و خدای نکرده با این وضع شیر خوردن بچه مون کمبود کلیسم می گیره!!

برای همین خودمون بی خیال لیوان شدیم و همیشه شیشه شیر نیکی رو پر می کردیم و روزی سه چهار بار بهش با شیشه شیر می دادیم. نیکی هم تا می تونست از شیشه شیر می خورد و بهش کاملاً وابسته شده بود. از یک سالگی به بعد که نیکی به اهمیتِ شیشه شیر پی برده بود مراسم «جی جی لالا» رو به صورت جدی دنبال می کرد. شیر رو با شیشه تحویل می گرفت و روی مبل دراز می کشید و درخواست پتو می کرد. با اون یکی دستش هم باید خرس عروسکیش «برفی» رو بغل می کرد و جدیداً هم به ما دستور می داد که کنارش روی مبل بشینیم و پاهاش رو نوازش کنیم :) کیه که بدش بیاد؟

خلاصه وقتی یکسال و نیم شد و برای اولین بار به مهد کودک رفت، مربیهای مهد دیگه بهش تو شیشه شیر نمی دادند. قانونِ مهد بود و هیچ کاریش نمی شد کرد. از اون موقع بود که مامان و بابا دست به کار شدند و انواع و اقسام لیوان نِی دار و بی نِی برای نیکی گرفتند. و از همه کلکی استفاده کردند که نیکی بی خیالِ شیشه بشه. حتی یادمه یه بار  چهار روز بهش شیر ندادیم تا توی لیوان شیر بخوره و از خر شیطون بیاد پایین. ولی زهی خیال باطل. (تصور کنین احوال ما رو که فکر می کردیم بچمون از شیر نخوردن بی کلسیم شد رفت!)

دردسرتون ندم، توی نبرد ما با نیکی این نیکی بود که پیروز شد و ما دوباره بهش شیشه شیر رو دادیم. حالا هر صبح نیکی تا بیدار می شد، قبل از صبحانه  تقاضای شیشه شیر می کرد. ما هم بهش یه شیشه پر می دادیم و نیم ساعت تا یه ساعت بعد بهش صبحانه می دادیم. ساعت شش بعداز ظهر هم که از مهد بر می گشت یه شیشه شیر می خورد تا ساعت هشت ونیم که قبل از خواب بشه  و دوباره یه شیشه از ما می گرفت که از ملزومات قبل از خواب به شمار می رفت.

تو این مدت هر دفعه دکتر از ما می پرسید شیشه رو ازش گرفتین؟ ما هم مثل پدر مادرهای بیچاره سرمون رو به علامت تاسف تکون می دادیم که یعنی نه!

خلاصه این جریان ادامه داشت تا پریروز…

پریروز صبح که نیکی ساعت هشت صبح از خواب پا شد طبق معمول اولین درخواستش «جی جی» بود. من هم پا شدم و یه شیشه شیر گرم کردم و از تخت اوردمش بیرون و شیشه رو بهش دادم. خودم هم از بس که خوابم می اومد رفتم دوباره یه نیم ساعتی بخوابم. خلاصه نیکی هم شیرش رو خورد و شروع کرد به بازی. ساعت هشت و نیم بابایی که رفت تو دستشویی دیدم داد می زنه «اِ اِ نیکی! تو این کار و کردی؟؟» خلاصه کاشف به عمل اومد که نیکی خانوم شیر رو که خورده بود شیشه رو واسه محض خنده انداخته بود توی کاسه ی دستشویی.

نیکی وقتی دید ما چه آه و ناله ای می کنیم فهمید که اصلاً کار خنده داری هم نکرده و گاوش دوقلو زاییده. با چشمهای خودش هم شاهد بود که شیشه از توی کاسه توالت اومد بیرون و رفت توی سطل آشغالِ کنار توالت. تازه کلی مامان و بابا بهش گفتند دیگه نبینیم توی دستشویی چیزی بندازی. دستشویی «یاکِ»! (یاک تکیه کلام خود نیکیه. یعنی کثیف.)

همون روز که از مهد برگشت، مامان و بابا و البته خود نیکی قضیه رو فراموش کرده بودند و طبق معمول هنوز کلیدِ خونه توی در نرفته بود که نیکی تقاضای «جی جی» کرد. من هم رفتم آشپزخونه و شیر رو گرم کردم و دنبال شیشه می گشتم که یادم اومد ای وای شیشه تو سطل آشغاله و ما یادمون رفت شیشه جدید بخریم!! اومدم تو هال و در حالیکه خودم هم نمی دونستم الان باید چیکار کنم که گریه ش در نیاد،  به نیکی گفتم مامان یادته صبح شیشه رو چیکار کردی؟  یادته؟ بعد بردمش توی دستشویی و توی آشغالدونی رو نشونش دادم. تهِ دلم می گفتم الانه که نیکی داد و هوار کنه که به من ربطی نداره برید یکی دیگه بخرید :(

ولی نیکی با قیافه ی ناراحت به عشق زندگیش نگاه کرد و گفت «یاک! یاک!»

بعدش رفتیم تو آشپزخونه و من شیر رو ریختم توی یه لیوان نی دار و بهش دادم. نیکی هم بدون اینکه گلایه ای بکنه لیوان رو گرفت و رفت جای همیشگی دراز کشید و شیر رو همونطوری که از تو شیشه می خورد سر کشید.

قیافه ی من و باباش اون موقع دیدنی بود. کم مونده بود بریم توی آشپزخونه از خوشحالی بشکن  بزنیم :)

(2) دیدگاه

تولد دو سالگی

تولد دو سالگی نیکی رو با یکی دو هفته تاخیر بر گزار کردیم. روز تولدش که بیست و چهار آبان بود (پانزده نوامبر) برای دوستهای مهد کودکش کیک بردیم و اونجا براش یه جشن کوچیک گرفتیم. نیکی از اینکارمون خیلی خوشش اومد. خانوم مهد کودکش یه سری عکس از اون روز گرفت ولی هنوز عکساش به دست ما نرسیده. قراره که عکساش چاپ بشه و به دست ما برسه .

اون روز نیکی یه عروسک میکی موس از مهد جایزه گرفت. وقتی که به خونه اومد اونقدر خوشحال بود که نمی دونست چه جوری برای من توضیح بده. با صدای بلند و با هیجان زیاد شروع کرد به توضیح دادن در مورد اون روز! خلاصه از قیافه و توضیحاتش می شد براحتی فهمید که اون روز برای نیکی یکی از بهترین روزهای مهد بوده!

خلاصه بعد از یازده روز ما هم دیروز براش توی خونه جشن گرفتیم و دو تا از دوستاش رو دعوت کردیم. از روز قبلش که بهش گفتم فردا روز تولدت هست و سارا و جِنزی می یان خونمون کلی ذوق کرد. دیروز صبح هم که دید کلی خونه رو براش تزیین کردیم سر از پا نمی شناخت. نمی دونین با چه شور و هیجانی بادکنکها رو می داد به بابایی تا بادشون کنه.  یکی از بهترین علایقش هم باز کردن بسته ها هست. حالا هر بسته ای که باشه! از باز کردن پلاستیک های خرید روزانه گرفته تا بسته های کادو. از باز کردن هر چیزی لذت می بره و هر چیزی هم که توی بسته باشه  سورپرایزش می کنه و سریع می گه «وَوو!!»

خلاصه با باز کردن کاغذ رنگی ها هم کلی ذوق کرد و تا می تونست هیجان زده می شد :)

امسال نیکی کلی کادوی جور وار جور گرفت. دست همه واقعاً درد نکنه. یادمه پارسال خاله فهیمه با اینکه خیلی سرش شلوغ بود یه شال و کلاه برای نیکی بافته بود. امسال هم یه کیف خوشگل و یه لباس بافتنی زیبا براش گرفت که سعی می کنم وقتی نیکی لباس رو پوشید حتماً عکسش رو یندازم اینجا. به قول نیکی «تَکیو فَیییمه»!

یکی از بهترین کادوهای امسال رو نیکی از خاله نرگس گرفت که کلی زحمت کشید و یه پرتره از نیکی کشید و کلی ما رو سورپرایز کرد. فکرش رو بکنید بیشتر از خود نیکی، بابا و مامانش ذوق زده شدند. تا یادم نرفته اینو بگم که امروز صبح وقتی نیکی از خواب بیدار شد مستقیم رفت توی هال و تا چشمش به تزیینات اتاق و نقاشی نرگس روی دیوار افتاد با صدای بلند گفت »تَکیو نَیگِس»!! من نزدیک بود دو تا شاخ روی کلم سبز بشه. واقعاً صحنش خنده دار بود!

مامان و بابا هم کلی فسفر سوزوند تا چطور نیکی می تونه بی خیال لپ تپاپشون بشه. برای همین هم یه دی وی دی پلیر برای نیکی هدیه گرفتند تا انشالله بشه در حالی که نیکی سرش به دی وی دی پلیر گرمه بشه مرخصی ساعتی ازش بگیرن و به کم به کارهای خونه برسن. بگو ایشالله!!

خلاصه دیروز روز شلوغ و به یادماندنی ای شد. همینجا تا یادم نرفته بگم که نیکی دیروز کلی با دوستاش بازی کرد و کلی فیلم و عکس گرفت. هم سارا و هم جنزی از همسایه های خونه ی قبلی مون بودند که نیکی کلی تو حیاط باهاشون بازی می کرد. سارا سه سالش هست و جنزی پنج سالش. هر دوشون وقتی که با نیکی بازی می کنند کلی مراعات سن و سال نیکی رو می کنند و نیکی هم که طبق معمول خودِ خودش براش از همه چیز مهمتره!!

اینم چند تا عکس از دیروز:

(3) دیدگاه

هالووین

این روزها خیلی وقتها که نیکی از مهد کودک بر می گرده داره توی ماشین شعر هالووین هالووین رو می خونه. البته ما که بقیه اش رو با زبون نیکی متوجه نمی شیم و فقط اون وسطها «پامکین» رو تشخیص می دیم. خلاصه پریشب یکی از دوستهامون (پریسیما) ما رو به جشن هالووین دعوت کرد و نیکی هم برای اولین بار هالووین رو تجربه کرد.

نیکی اولش یه کم تعجب کرد که چرا همه لباس های عجیب غریب پوشیدند ولی بعدش همه چی براش عادی شد و دیگه به ماسکها دست می زد و حتی دستکش روح عمو پویا رو هم تو دستش امتحان کرد.

این روزها نیکی برای عکس گرفتن خیلی همکاری نمی کنه و وقتی بهش می گیم که می خواهیم عکس بگیریم خیلی وقتها سعی می کنه عکس ها رو یه جوری خراب کنه. مثل عکس های پایین که گاهگاهی زبونش رو توی عکس در می اورد و هر چی بهش می گفتیم که این کارو نکنه به حرف ما گوش نمی داد :) خلاصه الان رفته تو خط عکس خراب کنی!

(6) دیدگاه

امشب

مامان و نیکی مشغول نقاشی کشیدن هستند. طبق معمول مامان می پرسه: «نیکی چی برات بکشم؟»

نیکی بعد از یه کم فکر کردن، با شوق وذوق می گه: «تَت»

مامان: منظورت دستته مامان؟ خوب دستت رو بذار روی کاغذ برات بکشم. (قابل توجه اینکه نیکی هم خیلی دوست داره دست و پاش رو روی کاغذ بکشه. درست مثل ویانا جون!)

اما نیکی اصلاً از پیشنهاد مامان استقبال نکرد و دوباره محکمتر گفت: «تَت، تَت»

مامان: نیکی من نمی فهمم. توضیح بده یه کم مگه نمی خواهی دستت رو بکشم.

نیکی که از دستم نا امید شده بود، یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم کرد و در حالیکه به من چشم غره می رفت گفت: «میووو میووو»

آهاااااااااا :) خوب مامان از اول بگو گربه می خواهی برات بکشم!

اینم شاهکار مامان که نیکی رنگش کرده:

 

(2) دیدگاه

بیرون

یه هفته ی پیش (قبل از سلمونی البته!)  رفتیم یه دریاچه ی نزدیک خونه که اتفاقاً خیلی هم اونجا نمی رفتیم.(cunningham lake)

ولی خیلی با صفا بود و به نیکی هم خیلی خوش گذشت. نیکی به هر نوع تفریح بیرون از خونه می گه «بیرون» !

تقریباً یه ماه دیگه نیکی دو سالش می شه و ما باورمون نمی شه که دخترک به این سرعت دو سالش شد :) الان دیگه سعی می کنه جمله های کوتاه استفاده کنه تا کلمه. تقریباً داره یاد می گیره که زبان فارسی از انگلیسی جدا هست و کلمه هایی که توی مهد استفاده می کنه برای خونه کاربرد نداره. گر چه بعضی وقتها تشخیص فارسی و انگیسی براش سخت می شه و ما باید حتماً بهش معادل فارسی رو یادآوری کنیم.

در مورد اینکه چقدر می تونه انگلیسی بفهمه من خیلی شک داشتم، ولی وقتی که بعد از پارک رفتیم خونه ی یکی از استادهامون که همسرش آمریکایی بود دیدم که خیلی راحت باهاش ارتباط برقرار کرده بود. ندیدم که با همسر استادم حرف بزنه ولی خیلی خوب به حرفهاش گوش می داد. مثلاً سندی به نیکی می گفت برو اون کالسکه رو هل بده و نیکی هم به حرفش گوش می داد. یا اسم خیلی از اسباب بازی ها رو که می گفت می رفت و براش می آورد. فکر می کنم یک کمی هم جلوی ما و آمریکایی ها راحت نیست صحبت کنه چون می دونه که یه چیزی این وسط درست در نمی یاد. شاید هم شک داره که کدوم کلمه رو باید بگه.

با معلم مهدش که صحبت می کردم بهم می گفت نیکی اینجا حرف می زنه و هر چی که بخواد می گه. خودم هم یه بار که رفتم از مهد بیارمش دیدم که از معلمش موز می خواست و داد می زد «بنانا بنانا»! در حالیکه خونه یک بار هم نگفته بنانا و می گه «موژ»!

خلاصه تمام هم و غم ما الان اینه که نکنه انگلیسی یاد بگیره و فارسی یادش بره. برای مهد هم نگرانم نکنه چون خیلی انگلیسی خوب بلد نیست از هم سن و سال هاش عقب بیفته! خلاصه اینکه بچه داری از اول تا آخر اینه که هی غصه بخوری نکنه اینجوری بشه؟ نکنه اونجوری بشه؟ اگه بشه چی می شه؟ اگه نشه چی کار کنم؟

یادمه چند وقت پیش یه جایی می خوندم که خیلی استعدادها و خیلی هنرها از بدو تولد در بچه هستند و خیلی قابل تغییر نیستند. ما پدر و مادر ها کمتر از اونچه که خودمون فکر می کنیم  رو بچه تاثیر می ذاریم می تونیم این کار رو بکنیم. برای همین به پدر و مادر ها توصیه کرده بود کمتر حرص بخورید و بیشتر از بچگی کردن بچه ها تون لذت ببرید که تا چشم به هم بزنید بچه تون بزرگ می شه و کلی لذت هست که از دست دادید :)

خلاصه من هم سعی می کنم این توصیه همیشه آویزه ی گوشم باشه!

اینم چند تا عکس از «بیرون»:

 

 

 

 

(3) دیدگاه

نوشته‌های قدیمی‌تر »
دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.