وقتی که نیکی یک سالش شده بود. دکتر و متخصص تغذیه به ما گفتند که از این به بعد نیکی باید توی لیوان یا «سیپی کاپ» (از این لیوان نی دار ها) شیرش رو بخوره و دیگه از شیشه شیر استفاده نکنه چون برای دندونش ضرر داره.
از خدا که پنهون نیست، از شما چه پنهون ما همون موقع به حرف دکتر گوش دادیم و برای اولین بار توی لیوان بهش شیر دادیم. نیکی هم چون خیلی فرق شیشه شیر و لیوان رو نمی دونست از لیوان استقبال کرد. ولی ما مثل پدر و مادرهای دلسوز اومدیم و مقدار شیری که نیکی از توی لیوان خورد رو وجب زدیم و یه سری از روی تاسف تکون دادیم که ای دادِ بیداد اینجوری که شیر خوردنش خیلی کم می شه و خدای نکرده با این وضع شیر خوردن بچه مون کمبود کلیسم می گیره!!
برای همین خودمون بی خیال لیوان شدیم و همیشه شیشه شیر نیکی رو پر می کردیم و روزی سه چهار بار بهش با شیشه شیر می دادیم. نیکی هم تا می تونست از شیشه شیر می خورد و بهش کاملاً وابسته شده بود. از یک سالگی به بعد که نیکی به اهمیتِ شیشه شیر پی برده بود مراسم «جی جی لالا» رو به صورت جدی دنبال می کرد. شیر رو با شیشه تحویل می گرفت و روی مبل دراز می کشید و درخواست پتو می کرد. با اون یکی دستش هم باید خرس عروسکیش «برفی» رو بغل می کرد و جدیداً هم به ما دستور می داد که کنارش روی مبل بشینیم و پاهاش رو نوازش کنیم
کیه که بدش بیاد؟
خلاصه وقتی یکسال و نیم شد و برای اولین بار به مهد کودک رفت، مربیهای مهد دیگه بهش تو شیشه شیر نمی دادند. قانونِ مهد بود و هیچ کاریش نمی شد کرد. از اون موقع بود که مامان و بابا دست به کار شدند و انواع و اقسام لیوان نِی دار و بی نِی برای نیکی گرفتند. و از همه کلکی استفاده کردند که نیکی بی خیالِ شیشه بشه. حتی یادمه یه بار چهار روز بهش شیر ندادیم تا توی لیوان شیر بخوره و از خر شیطون بیاد پایین. ولی زهی خیال باطل. (تصور کنین احوال ما رو که فکر می کردیم بچمون از شیر نخوردن بی کلسیم شد رفت!)
دردسرتون ندم، توی نبرد ما با نیکی این نیکی بود که پیروز شد و ما دوباره بهش شیشه شیر رو دادیم. حالا هر صبح نیکی تا بیدار می شد، قبل از صبحانه تقاضای شیشه شیر می کرد. ما هم بهش یه شیشه پر می دادیم و نیم ساعت تا یه ساعت بعد بهش صبحانه می دادیم. ساعت شش بعداز ظهر هم که از مهد بر می گشت یه شیشه شیر می خورد تا ساعت هشت ونیم که قبل از خواب بشه و دوباره یه شیشه از ما می گرفت که از ملزومات قبل از خواب به شمار می رفت.
تو این مدت هر دفعه دکتر از ما می پرسید شیشه رو ازش گرفتین؟ ما هم مثل پدر مادرهای بیچاره سرمون رو به علامت تاسف تکون می دادیم که یعنی نه!
خلاصه این جریان ادامه داشت تا پریروز…
پریروز صبح که نیکی ساعت هشت صبح از خواب پا شد طبق معمول اولین درخواستش «جی جی» بود. من هم پا شدم و یه شیشه شیر گرم کردم و از تخت اوردمش بیرون و شیشه رو بهش دادم. خودم هم از بس که خوابم می اومد رفتم دوباره یه نیم ساعتی بخوابم. خلاصه نیکی هم شیرش رو خورد و شروع کرد به بازی. ساعت هشت و نیم بابایی که رفت تو دستشویی دیدم داد می زنه «اِ اِ نیکی! تو این کار و کردی؟؟» خلاصه کاشف به عمل اومد که نیکی خانوم شیر رو که خورده بود شیشه رو واسه محض خنده انداخته بود توی کاسه ی دستشویی.
نیکی وقتی دید ما چه آه و ناله ای می کنیم فهمید که اصلاً کار خنده داری هم نکرده و گاوش دوقلو زاییده. با چشمهای خودش هم شاهد بود که شیشه از توی کاسه توالت اومد بیرون و رفت توی سطل آشغالِ کنار توالت. تازه کلی مامان و بابا بهش گفتند دیگه نبینیم توی دستشویی چیزی بندازی. دستشویی «یاکِ»! (یاک تکیه کلام خود نیکیه. یعنی کثیف.)
همون روز که از مهد برگشت، مامان و بابا و البته خود نیکی قضیه رو فراموش کرده بودند و طبق معمول هنوز کلیدِ خونه توی در نرفته بود که نیکی تقاضای «جی جی» کرد. من هم رفتم آشپزخونه و شیر رو گرم کردم و دنبال شیشه می گشتم که یادم اومد ای وای شیشه تو سطل آشغاله و ما یادمون رفت شیشه جدید بخریم!! اومدم تو هال و در حالیکه خودم هم نمی دونستم الان باید چیکار کنم که گریه ش در نیاد، به نیکی گفتم مامان یادته صبح شیشه رو چیکار کردی؟ یادته؟ بعد بردمش توی دستشویی و توی آشغالدونی رو نشونش دادم. تهِ دلم می گفتم الانه که نیکی داد و هوار کنه که به من ربطی نداره برید یکی دیگه بخرید
ولی نیکی با قیافه ی ناراحت به عشق زندگیش نگاه کرد و گفت «یاک! یاک!»
بعدش رفتیم تو آشپزخونه و من شیر رو ریختم توی یه لیوان نی دار و بهش دادم. نیکی هم بدون اینکه گلایه ای بکنه لیوان رو گرفت و رفت جای همیشگی دراز کشید و شیر رو همونطوری که از تو شیشه می خورد سر کشید.
قیافه ی من و باباش اون موقع دیدنی بود. کم مونده بود بریم توی آشپزخونه از خوشحالی بشکن بزنیم